پارسال در چنین روزی وارد کانادا شدم. وقتی هواپیما بالای تورنتو شد و می خواست بشیند چند دقیقه ای طول کشید. در این چند دقیقه می شد کل شهر را کامل از آن بالا دید. در آن چند لحظه همه چیز می آید جلوی چشمت. من توی این شهر غریب هستم. من اینجا کسی را نمی شناسم. من اینجا قرار است خونه اجاره کنم. سر کار بروم. اینجا قرار است خانه من بشود. قرار است زندگی ام را در این شهر بسازم. همه اینها در یک آن وقتی هواپیما به شهر نزدیک می شود از مغزتان خطور می کند. و یک اضطرابی وجودتان را می گیرد. همان لحظه داخل هواپیما گفتم می آیم و زندگی ام را در این کشور می سازم. در این یک سال تمام سعی خودم را برای ساختن پایه های زندگی موقتی در کانادا انجام داده ام. و از هیچ سعی و کوششی دریغ نکرده ام. در این یک سال خیلی وقت ها بود که دچار اضطراب کم پولی بودم. خیلی وقت ها بود که از کارم راضی نبودم. به خیلی کارها تن دادم که وقتی ایران زنگ می زدم می گفتم بی کار هستم یعنی ترجیح می دادم که بگم بیکار هستم تا اینکه بگویم فلان کار را دارم می کنم. اما الان بعد از یک سال زندگی ام دچار یک آرامشی شده است. کار تخصصی خودم را پیدا کرده ام. درآمدم کمی بالا رفته است. آپارتمان لاگژری گرفته ام برای خودم. اما اینجا وطن نمی شود. اینجا همیشه تنها هستی. تا چند وقت اول که همش دنبال بدو بدو هستی متوجه حس غربت نمی شوی ولی بعدش که کمی زندگی ات دچار برنامه عادی می شود و می توانی به خودت فکر بکنی اون موقع می بینی که کمبود داری. دلت برای دوستانت تنگ شده است. اینجا دوست گیر نمی آید. آدم لاشی زیاد است که به فکر منافع خودش باشد ولی آن دوستانی که در ایران داشتم نمی شوند. دلت برای پدر مادر تنگ می شود. دلت برای خواهرها تنگ می شود. خیلی هم تنگ می شود. هرچی هم که روزی صد دفعه توی اسکایپ ببینیشون ولی دوست داری توی خونه پدری بشینی پیششون باهاشون یه چایی بخوری مامانت رو یه دل سیر بوس کنی. حتی دلت واسه غروب های دلگیر پاییز اتاقت توی خونه پدری هم تنگ شده.
در یک سال گذشته همه فکرم فقط پیدا کردن کار و بنا نهادن یک زندگی جدید بود. و به نظر خودم به کلیه اهدافم رسیدم. همین که تونستم دوام بیارم خیلی مهم بود. دراین دوازده ماه که در کانادا هستم من ده ماه آن را مشغول به کار بودم. اما برنامه ام برای سال دوم پاس کردن امتحانات نظام مهندسین و گرفتن حق امضاء، کسب تجربه کاری در آمریکای شمالی، تقویت زبان انگلیسی، و بالا بردن امنیت مالی ام می باشد. امیدوارم که به این اهدافم در پایان سال دوم برسم.
امروز جایی ایستاده ام که دیروز آروزیش را داشته ام. اگر امروز کم و کسری دارم یا از چیزی ناراحتم یا در زندگی عاطفی ام دچار مشکل هستم چیزی است که در زندگی دیروزم برای آن برنامه ریزی کرده بودم. خواسته یا ناخواسته. پس بایست سعی کنم در جهت درست گام بردارم.
13 نظر:
همیشه نوشته هایت را میخونم و کلی میخندم ولی اینبار اشک از چشمام جاری شد
کاش میشد از ابتدا ما تو یه کشور درست حسابی به دنیا میودیم و اینهمه مشکلات را تحمل نمیکردیم
من تنها دو ماه بعد از تو مدارکم را فرستادم ولی هنوز پشت چراغ قرمز موندم
زندگی اینجا مرده گیست و زندگی اونجا غربت
این هم سرنوشت نسل ماست.
ولی تو میدونی ما هم میدونیم که غربت اونطرف می ارزه به زندان اینجا
و ما اینطرف هر روز به وبلاگ تو سر میزنیم و حسرت میخوریم
امیدوارم که ما هم روزی بتونیم تجربیات تو را تجربه کنیم
خوش باش که این روزها نیز بگذزد...........
من این وبلاگ را دوست دارم
سلام گانگ عزیز
منم ( خاطرات من و عزیزی ) همیشه مثل خودت که به من لطف داری وبلاگتو میخونم و لذت میبرم .
راستی یه سوال دارم چه جوری در کنار صفحه وبلاکت آدرس بقیه وبلاگ ها رو گذاشتی که خودشون در صورت نوشته شدن یه متن جدید آپدیت میشن ؟ ممنون میشم اگه به من هم یاد بدی تا تو وبلاگم این کار رو بکنم .
امیدوارم با غم غربت هم به خوبی کنار بیایید
آخی گانگ عزیز
انگاری این روزها مهاجرای بسیاری تله پاتی احساسی با هم دارند ... آخ از این تنهایی غربت ... آخ از این دوست پیدا نشدنها .... آخ از ..._ولش کن_ توی عزیز که خرابی و منم که مدتهاست ویرانه ام ... پس چه بهتر که ادامه ندم. فقط خواستم بدونی باید دوام آورد و بهرحال یا مثل بسیاری خنده ی مصنوعی خرج کرد و یا راه مبارزه با تنهایی را یافت . گویی بایدم عقده ای باز میکردم و مستعد اشکی بود که باید نثار میشد.
موفق و پیروز باشید ... درود و دو صد بدرود
ارادتمند حمید
اگر بعد از مدتي در غربت، ادم توان اينو داشته باشه كه براي مدت خيلي كوتاهي حتي يك هفته هم به ايران سر بزنه خيلي از مشكلات تنهايي اونجاش رفع ميشه به نظرم. بعد كه برگرده تا يكي دو سالي دلش خوشتره اونجا. همين كه ديدار تازه بشه به نظرم ارزش خيلي زيادي داره. به نظرم هر دو جا خوبه.
میشه بگید یا از دوستانتون بپرسید اینجا چجوری میشه تریاک پیدا کرد و قیمتش چنده؟
لنگهایت کو؟ ....... چه کسی بود صدا زد لنگی؟
سلام. لطفا بگین بالاخره چی پیدا کردین؟ منهم شرایط مشابه دارم میخوام قیمت و شرایط رو بدونم. مرسی.
شرایطت دقیقا مشابه من هست. من هم پارسال اومدم اینجا با این تفاوت که 4 ماه طول کشید تا کار تخصصی پیدا کنم. ولی حقوقش مهندسی نیست. خیلی دلم می خواست با تو آشنا بشم، شاید دوست شدیم. بعد 14 ماه که از ایران اومدم امروز دارم برای دو هفته می رم ایران. می خوام بقول تو مادرم رو حسابی بوس کنم.
حسرت این رو دارم که چرا عزیزانم در ایران هستند و من در اینجا. کاش ایران اینفدر عقب مانده نبود.
تو هم مرخصی بگیر و برو. می ارزه
در یک جمله من عاشق طرز نوشتن شما شدم :))
این پست برای یک ماه پیش است حدودا ولی به هر حال سالگرد ورودتون مبارک!
بعد هم در ونکوور هم انواع و اقسام سبزیجات و ملزومات خوراکی ایرانی یافت میشود! و حتی در ادمونتون و کلگری هم همینطور است! لازم نیست چیزی از ایران کسی بیاورد واقعا!!
در مورد چندتا پست پایینیتون هم راجع به اعتماد، من واقعا تا حالا یک نفر رو هم اینجوری توی این دو سال ندیدم. چه پول قرض داده باشم پس گرفتم و چه اگر جایی میریم همه تعارف میکنن که حساب کنن و ... البته اینجور که شنیدم فرهنگ ایرانی ها در تورنتو خیلییی با فرهنگ ایرانی های ونکوور فرق داره. به قول دوستی میگفت از بس در تورنتو ازم دزدیدن دمم رو گذاشتم روی کولم و مهاجرت کردم به ونکوور و الان 12 سال است که ونکوور هستن و خیلی راضی.
آقا آپدیت کن دیگه! خسته شدیم از بس هی سر زدیم و "سالگرد ورود به کانادا" رو در صدر عناوین دیدیم! :)
ارسال يک نظر