Wednesday، December 07، 2011

من وطنم گم شده است

وقتی‌ در ایران بودم و رتبه کیفیت زندگی‌ در شهرهای بزرگ دنیا رو نگاه می‌کردم و به فرض میدیدم که ونکوور رتبه ۷ سیدنی رتبه ۱۱ مونترال ۲۲ است و تهران هم رتبه ۱۸۸‌ام رو داره پیش خودم رویا پردازی می‌کردم که زندگی‌ در این شهر‌ها چه جوری خواهد بود. بعد از اینکه شما مهاجرت می‌کنید بعد از یک مدت یک سوال برایتان پیش میاید که آیا من خوشحال هستم؟ من قبلا خوشحالتر بودم یا الان؟ برای احساس رضایت از زندگی‌ بیش از ده‌ها فاکتور دخیل هستند که وزن این فاکتور‌ها برای هرکس متفاوت می‌باشد. شاید آزادی سیاسی برای من اهمیتی نداشته باشد ولی‌ برای یکنفر دیگر خیلی‌ مهم باشد.

محیط اجتماعی‌ و سیاسی کانادا و ایران قطعا با یکدیگر قابل مقایسه نیستند، آمار جنایت اینجا بسیار پایین می‌باشد، میزان اجرای قانون بسیار بالا می‌باشد. سرویس بانکی‌ عالی‌ می‌باشد. من با ۵% پول پیش خانه بدون هیچگونه ضامنی می‌توانم خانه بخرم. درصورتی که در ایران چون هیچوقت ضامنی نداشتم بانک حتا ۱ میلیون هم بهم وام نمیداد. محیط اجتماعی‌ و فرهنگی‌ دو کشور قابل مقایسه نیست. در اینجا همه گونه آزادی فردی بدون هیچگونه سانسور وجود دارد. اینجا از آلودگی هوا خبری نیست. از ترافیک خبری نیست. از بلایای طبیعی مثل زلزله خبری نیست. اینترنت، تلفن و تلویزیونی که اینجا دارم در ایران نداشتم. کیفیت رستوران‌های اینجا رو تهران نداره، قرتی بازی هام اینجا زیاد شده.

ولی‌ آیا من خوشحال هستم؟ من امید به آینده‌ام رفته است بالا ولی‌ اینجا را وطن نمیدانم. نه من بلکه با هر مهاجری که صحبت می‌کنم اینجا را وطن نمی‌داند. یکی از دوستانم از سال ۱۹۸۱ در سن ۱۹ سالگی آماده است کانادا همسرش آمریکایی‌ است دخترش اصلا فارسی متوجه نمی‌شود ولی‌ اینجا را وطنش نمی‌داند. شما اینجا خانه ماشین همسر حساب بانکی‌ همه چی‌ دارین ولی‌ احساس تعلق نمیکنید. دلتان برای یک جای دیگر تنگ میشود. این احساس فقط برای من یا ایرانی‌‌ها نیست. اینجا یک سری دوست چینی خیلی‌ پولدار دارم اینقدر پولدار که در ذهنتان هم نمی‌گنجد. و زندگی‌ بسیار لوکسی اینجا دارند. ولی‌ میگویند که در چین شاد تر بودند. جالبه که از وضعیت دولت چین مینالند. از وضعیت اینترنت چین مینالند. ولی‌ آخر سر میگویند که در چین شاد تر زندگی‌ میکردند.

ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه ها
(در جعبه های خاک )
یک روز میتوانست
همراه خویش ببرد هر کجا که خواست
در روشنای باران ، در آفتاب پاک .

8 نظر:

مامان دریا گفت...

سلام گانگ عزیز
من یک همکارکوبایی داشتم اون هم دقیقا همین احساس رو داشت با اینکه با پناهندگی سیاسی اومده کانادا ولی هر وقت از شهرش حرف می زد اشک می ریخت .

فکر می کنم به این حسی که نوشتی می گن غم غربت

مطمئن باش بچه هات اینجا رو وطن خودشون می دونن - مواظب خودت باش

narcisse گفت...

salam
chi bayad goft!!!hichvaght fek mikardim ke manaye in shere farhado injur daghigh ba gusht va pustemun hes konim? oonja khoshhal nabudim, inja khoshhal nistim!!!pas che bayad kard

ناشناس گفت...

ما ایرانیها ملتی ضعیف هستیم مرد بودیم میایستادیم و کشور را میساختیم حتی به اندازه ی یک سر سوزن اما همه در رفتن درضمن دوست گرامی شما در کاندا هیچی از خودت نداری اگه کارت رو از دست دادی متوجه میشی خیلی از اینها ببخشید کشکه این رتبه بندهیا هم فقط برای توهم پردازیه و جذب سرمایه جهان سومه

مریم گفت...

راست می گی دوست عزیز. من نیومده دلم تنگ شد. اما فکر می کنیم یه سفر طولانی است و سعی می کنیم با سختی هاش کنار بیاییم و شاد باشیم . البته اگه بشه.

فرید گفت...

لعنت به کسایی که اواره مان کردند.ما کجا کانادا کجا؟

تیتی گفت...

سلااام. دلم گرفت :(

شادی گفت...

من همه چیزمو گذاشتم و اومدم کار خوبم..خانواده خوبم..دوستای خوبم ..چند ماه اشک ریختم و ریختم...دلم تنگه برای وطن که نه ..چون همه جوانیم و انرژیم همه چیزهای خوبمو گرفت و بهم استرس داد..دلم تنگه برای پدرم فقط پدرم..میترسم دیگه هیچوقت نبینمش لعنت به وطن خائن لعنت به وطن نامهربان...

داغان گفت...

رفیق این ترافیک رو خوب اومدی! شما مثل اینکه اینجا درایو نمی کنی. ترافیک صبح و عصر اینجا بعضی وقت ها واقعا آدم رو روانی میکنه. من دوستی دارم که هر روز مسیر ریچموند هیل - اوکویل رو رانندگی میکنه و دوبار به علت ترافیک شدید و خستگی پشت فرمون خوابش برده تصادف کرده و الان ماهی 500 دلار فقط پول بیمه ماشین میده. اگه یه روز بارونی تو ترافیک اتوبان های اینجا گیر کنی صدبار آرزوی صدر و همت رو میکنی!